نیم نگاه:

شهید محمد سعید یزدان پرست لاریجانی، فرزند یحیی، در هشتم تیر ماه سال ۱۳۴۶ در خانواده­ای مذهبی در تهران متولد شد. وی، پس از اخذ دیپلم در رشتۀ معماری هنرستان، به حوزه­ی علمیه مجتهدی تهران رفت، اما چندی بعد عازم جبهه‌­های نبرد شد. سعید هزار و نهصد روز را در کردستان گذراند. پس از قطعنامه ۵۹۸، در کنکور سراسری پذیرفته و در سال ۱۳۶۸ در رشتۀ معماری و شهرسازی دانشگاه علم و صنعت مشغول تحصیل شد. او از سال هفتاد در شرکت مهندسی مشاورین فعالیت داشت و آخرین پروژه‌­ای که در آن فعالیت کرد طرح توسعه حرم حضرت عبدالعظیم بود. سعید در هیجدهم فروردین سال ۱۳۷۲ به منظور تهیه فیلمی مستند از تفحص شهدا با گروه روایت فتح، به فکه رفت و دو روز بعد به همراه سید مرتضی آوینی در آسمان شهادت اوج یافتند.

3

شعله­ای درخشان

آنان که از دوران کودکی و نوجوانی به درس، اندیشه و مسئولیت‌­های خطیر اجتماعی تن می­‌دهند، در جوانی هم به انجام چنان وظایف سنگین و طاقت فرسایی می‌­پردازند که از عهدۀ بزرگسالان و کارآزمودگان هم برنمی‌­آید. کسی که تا چشم باز می­‌کند خود را در خانواده­ای متدین، اصیل، مذهبی و معتقد می­‌بیند باید در آینده هم افتخار، بزرگی‌ها، مجد، شکوه و شرف برای خانواده و جامعه داشته باشد.

محمد سعید با آن همت بلندی که دارد سزاوار دست یافتن به مقامی والاست. از کودکی در جلسات دینی شرکت می‌­کند  و به آموزش قرآن و احکام دین روی می‌­آورد. هنگام اوج‌­گیری انقلاب با آن که یازده سال بیش­تر ندارد در تظاهرات به صورت فعال شرکت می‌کند. چون با کلام وحی آشناست، در درون شعله­‌ای درخشان و آتشی فروزان علیه ستمگران و تجاوزکاران دارد؛ آتشی که هرگز خاموش نمی‌­شود و تا دم مرگ آن را برافروخته است و با آن می‌­سوزد.

روح و روان خویش را از هر گونه آلایشی  برحذر می­‌دارد تا شایستگی سربازی جبهۀ حق را بیابد.

در آن روزهای به یاد ماندنی و حماسی و شورانگیز که بر ملت ایران می­‌گذرد و دشمن تجاوز گسترده­ای را در مرزها تدارک می­‌بیند، در آوردگاه حق و باطل حضوری قهرمانانه می­‌یابد. با هوشیاری و تدبیر در کردستان، دستان فتنه را با حضور و فرمانبری دقیق و ژرف­اندیشی، نقش بر آب می­‌کند و بارها با دشمن رو در رو و با او گلاویز می­‌شود و پنجه در پنجۀ اهریمنی او در می­‌افکند. باور و اعتقاد او همان حصار بلند و استواری است که عزت، سربلندی و شوکت مسلمانان را مصون می­‌دارد و اکنون با حضور خود در عرصۀ نبرد بیش از پیش جلوه‌گری می­‌کند.

4

سعید همان جوان بیست و پنج ساله­‌ای است که هزار و نهصد روز از دوران زندگی را با الهام­‌گیری از مکتب سرخ عاشورا در جبهه سپری می­‌کند و در رویارویی فتنه‌­ها، نیرنگ­‌ها و حق­‌کُشی­‌ها در کردستان قد برافراشته، با فتنه­‌گران مقابله می­‌کند. پس از دوران دفاع مقدس و پذیرش قطعنامه در کنکور سراسری موفق و در رشتۀ معماری و شهرسازی پذیرفته می­‌شود. او به عنوان انسانی متعهد، مؤمن، روشنفکر و خلاق در حلقۀ صمیمی دانشگاهیان قرار می­‌گیرد.

او بسیجی مخلصی است که هیچ­گاه نمی­‌خواهد با عرضۀ دینداری به دنیاداری کشیده شود. حضور به هنگام او در صحنه و فرمانبری دقیق و ژرف از رهبری را ادامه­‌ی خط امام می‌­داند. صفت بارز او سادگی، پاکی و خوش‌­خلقی است.

او در سنگر مبارزه با تهاجم فرهنگی، در مسئولیت دفتر فرهنگی دانشکدۀ معماری به ادای تکلیف می­‌پردازد. نفوذ کلام او ناشی از دیانت، تقوا، ایمان و تعهد اوست، وقتی دانشگاهیان او را همواره با وضو می­‌بینند، وقتی او مقید به اقامۀ نماز در اول وقت و حضور در صف جماعت است، الگوی خوبی برای دیگران می­‌شود.

7

هرگاه پای این برنامه می‌نشیند و به این بیت گوش فرا می­‌دهد، اشک از چشمانش سرازیر می‌­شود:

در باغ شهادت را که بستند    کلیدش را چرا یا رب شکستند

به حال شهیدان غرطه می­‌خورد و همیشه می‌­گفت: خوشا به حال شهدا! از این­که نتوانسته با کاروان شهیدان همراه باشد سخت ناراحت است. خواهرش می­‌گوید:

«یک شب که برنامۀ شب‌­های رمضان پخش می­‌شد و در آن برنامه با آقای آهنگران مصاحبه می­‌کردند، من و برادرم، محمد سعید پای تلویزیون بودیم. گزارشگر به آقای آهنگران گفت: شعر «شهادت» که در اول برنامۀ روایت فتح می‌خوانید آتش به جان بسیجیان زده است، مخصوصا در آن بیت که می­‌گویید: در باغ شهادت را بستند …

آقای آهنگران گفت: این شعر ادامه دارد و نوید می­‌دهد که در شهادت برای آن­هایی که لیاقتش را دارند می­‌تواند باز باشد.

من به محمد سعید گفتم: دیدی دنبالۀ شعر امیدوارکننده است! او گفت: نه، همان یک بیت است. بدا به حال ما که ماندیم و موز و شکلات و … نصیبمان شد و خوش به حال شهدا که پیش خدا رفتند.»

5

به همراه سید مرتضی آوینی راهی فکه می­‌شود. اما هیچ کس نمی‌­داند او به همراه سید شهیدان اهل قلم، قهرمان واقعی می­‌شود و با انفجار به ملکوت اعلی پر می­‌کشد:

«چند لحظه پیش، صدای انفجاری سبب دراز کشیدن من روی زمین شده بود. به خودم آمدم. از زمین بلند شدم، دور خود نیم‌­چرخی زدم تا موقعیتم را تشخیص دهم، در فاصله حدود پنجاه متری سمت غرب گرد و خاک زیادی دیدم. با عجله به طرف محل دویدم، متوجه شدم که جهت حرکتم دقیقا رو به سمت کربلاست. در میان گرد و خاک متوجه شدم دو نفر نزدیک هم روی زمین افتاده و تکان مختصری می­‌خورند … صورتش را خون گرفته بود. با آستین پیراهنم خون را از صورتش پاک کردم. ولی خونی که از چشمش بیرون می­زد، دوباره صورتش را می­‌پوشاند. دستی به پیشانی بلندش کشیدم و پدرانه و خیلی مهربان گفتم: سعید چی شد؟

جواب سعید یک لبخند بود که دیگر هرگز از لبش جدا نشد. فهمیدم که اشتباه کرده‌­ام و الآن کسی که پدرانه لبخند می­زند، سعید است نه من. اوست که باید مرا دلداری بدهد … .

6

قصد داشتم با سعید صحبت کنم تا کمی از دردش بکاهم، شاید هم مقصودم کاستن از درد خودم بود، ولی متوجه شدم که سعید اصلاً مایل به شنیدن نیست. فکرش مشغول بود به چه چیزی، نمی­‌دانم؛ ولی فکرش هر چه بود لبخند بر لب سعید آورده بود.

عجب! ترکش در چشم و لبخند بر لب! بیست دقیقه گذشت. او رفت. در آغوش من بود ولی فرسنگ­‌ها از من فاصله داشت.

سعید ره صد ساله را بیست دقیقه ای طی کرد و این است هنر مردان خدا.»

کلیه حقوق متعلق به پایگاه شهید محمد سعید یزدان پرست می باشد.
هر گونه نقل و برداشت با ذکر منبع بلامانع می باشد.