سعید کوچولو

سعید کوچولو

کوچک و ساده و مهربان است. عمو به او می‌گوید: «سعید کوچولو» و او روی پنجه پا می‌ایستد و تا جایی که می‌تواند دستش را دراز می‌کند و به زحمت انگشتش را به پیش بخاری می‌رساند تا نشان بدهد که چقدر بزرگ شده است. چندی پیش هم که به خواب خواهر آمده بود، می‌گفت: «ببین من چقدر بزرگم و هرکار دلم بخواهد می‌کنم.» و آن وقت راحت دستش را دراز می‌کند و ستاره‌ای می‌چیند.

***

با مادر به سفر شمال می‌رود. آسمان را نگاه می‌کند و «رنگ دامنه‌ها هوش از سرش می‌ بَرَد.» می‌پرسد: «آسمان تهران تا آمل مال یک خداست؟»

مادر می‌گوید:«بله». می‌گوید:«پس خدا چقدر بزرگ است!». وقتی برمی‌گردد پدر برایش سه چرخه می‌خرد. من مشق می‌نویسم و بی آنکه چیزی بگویم، از شدت حسودی دفترم را پاره می‌کنم و دستم را گاز می‌گیرم و پوستش را می‌کنم. این شاید اولین حسودی‌ام بود، اما نه آخرین. وقتی به او فکر می‌کنم و فرجامش را می‌بینم، حسودی ام گل می‌کند و…

شما هم نظر دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کلیه حقوق متعلق به پایگاه شهید محمد سعید یزدان پرست می باشد.
هر گونه نقل و برداشت با ذکر منبع بلامانع می باشد.