نسترن سعید

نسترن سعید

سه ساله است و از بس این و آن بغلش کرده‌اند، دَدَری شده؛ دم در می‌ایستد و به ساربانی خیره می‌شود که با چند شتر می‌گذرد. بچه ها به دنبالشان ریسه می‌شوند. او نیز از خانه دور می‌شود و بعد ترس برش میدارد و گریه سر می‌دهد. من نیز گریه کنان دنبالش می‌گردم و هراسان فکرم هزار جا می‌رود و هر جا که به عقلم برسد، سر می‌زنم: «شاید اینجا باشد، شاید انجا رفته باشد، شاید در این کوچه باشد، شاید…»

اکنون نیز چنینم. هنوز گاه در میان سیل جمعیت به دنبال او می‌گردم و با خود می‌گویم: «چطور ممکن است در میان این جمعیت عظیم اورا ببینم؟ شاید اگر دقت کنم، پیدا شود، من که همه جا را نگشته‌ام!»

***

 چهار ساله است. بیماری مدام ضعیفش کرده، در نتیجه حساس و گریه ئو شده. تا اشکش بریزد، پوست زیر ابروانش سرخ می‌شود و مادر برای اینکه آرامش کند، از گلفروش سیار، بوته ای نسترن می‌خرد. آرام می‌گیرد و نسترن در باغچه کاشته می‌شود، جان می‌گیرد، قد می‌کشد و گل می دهد و آبشاری سرخ روی «به» و «انجیر» می‌غلتد…

آن روز که اورا آوردند باز به زیر نسترنش گذاشتند، دوستش می‌گفت: «اینجا باید نماز خواند.» و من هروقت گل می‌دهد، گلبرگ هایش را می‌بویم و می‌بوسم و…

شما هم نظر دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کلیه حقوق متعلق به پایگاه شهید محمد سعید یزدان پرست می باشد.
هر گونه نقل و برداشت با ذکر منبع بلامانع می باشد.